ممکن یا ناممکن بودنِ توسعه در ایران!

توسعه‌ یعنی ساخت‌وساز؟

برای اشتراک در سایت، کانال گاه فرست و کانال آهستگی، لطفا کلیک کنید.

ممکن یا ناممکن بودنِ توسعه در ایران!

امتناع یا عدم امتناع توسعه، پرسشی که سال‌هاست برای جدی‌ترین اندیشه‌ورزان ایرانیِ معتقد به مهندسیِ اجتماعیِ بزرگ-مقیاس (کلان) مطرح بوده.
مهم ترین پرسشِ اقتصاد و سیاست و اجتماع و تاریخِ ۲۰۰ ساله ی اخیرِ ایران هم همین بوده.

در این پرسش‌ها، الگوی توسعه، الگوی غالبِ اروپایی و ابزار اقتصادیِ آن تولیدِ انبوه و بازار آزاد بوده.

اما این پرسش در ۱۰۰ ساله‌ی اخیر بی‌‌توجه به ملاحظات زیر مطرح شده:

– کهنه‌شدنِ معنای توسعه، که تا به حال مساوی با صنعتی‌شدن به سبکِ اروپا یا غربی‌شدنِ سراپا فرض‌شده؛

– نقش و حضورِ مذهبِ مصرف؛

– پیامدهای ازخودبیگانگیِ فردی (نیروی کار و افراد)، جمعی ، محلی و ملیِ آن، در کنارِ ناگزیری لگدمال شدنِ ارزش‌های اخلاقی در مناسباتِ بازارِ آزادِ توسعه‌یافته‌ی صنعتی؛

– بی‌توجهی به بحثِ معنا و معنویت در کلِ این نقشه‌ی راه؛

– تولیدِ انبوه و پیامدهای نابودکننده‌ی بوم‌زیستانه و اشتغالیِ آن؛

– غفلتِ بازار آزاد از معضل همیشگیِ بی‌عدالتی و گسلِ نابرابری شدیدِ توزیعی در آن؛

– جهان‌گستریِ ذاتیِ بازارِ آزاد و درهم‌کوبیدنِ اقتصادها و فرهنگ‌های خودبنیاد و خودکفای بومی در سراسرِ جهان ؛ و ترویجِ هم‌‌گون‌سازیِ (هموژنیزاسیون) زیستی-فرهنگی در کل سیاره برای مصرف‌ِ کالای انبوه، با تحمیقِ کالایی یا سرکوبِ خزنده‌؛

– فارغ از …

توسعه برای همه!


بله! پرسشی فارغ از چندین و چند اما و اگر و تردید‌های دیگر. پرسشِ «امتناع» و «عدم امتناعِ» توسعه در ایران، به شکلی ناقص، «دُم بریده» و “نازا” در بین اندیشه‌ورزان و مهندسانِ فکری کلان مطرح شده و فقط به بخش سیاسیِ این امکان توجه شده.

چارچوبِ فکریِ اکثریتِ این متفکرین،‌ به شهادت تاریخِ معاصر اولا مهندسی و اجرای کلان مقیاسِ اجتماعی، ثانیا عمده بودن نقش دولت در طراحی و اجرا، و ثالثا حاکم‌بودنِ الگوی صنعتی‌شدن به مثابه تنها الگوی آرمانی، به جای الگوی بهروزی، شادکامی و زندگیِ با معنا بوده است.
بگذریم که خودِ مهندسیِ کلانِ اجتماعی “زیر سوال” است (نک:‌ پوپر، جامعه باز، درس این قرن) و اجرایِ کلانِ اجتماعی، آن‌هم به دستِ دولت، از آن هم “زیرِ سوال‌تر”.

در واقع، پرسشی به آن عظمت و هیبتی که در بالا گوشه‌هایی از آن را می‌بینیم، به این پرسشِ مختصر کاهش پیدا کرده و این چنین ساده، مخدوش و عقیم شده:

آیا با ساخت‌های سیاسیِ موجود، وضعِ وطن می توانست (می‌تواند) بهتر بشود؟

آیا  با شخصیت‌هایی مثل رضا شاه یا محمد رضا شاه و ساختارهای خالقِ آنان و همین‌طور ساختارهای مخلوقِ آنان، چشم امیدی بود که ایران، سوییس یا دانمارک بشود؟

آیا توسعه در این سرزمین «شدنی» است، اگر توسعه را به همین معنای دانمارکی شدنِ تمام عیار بگیریم؟ یعنی آیا می‌شود دولتی (معمولا دولتِ فعالِ ما یشاء و همه‌‌کاره) سرِ کار باشد که بتواند این الگو را در ایران تکرار کند؟

در پرسشی که این گونه مطرح می‌شده‌،‌ دولت ‌”همه‌توان”‌ فرض می‌شده و همه‌چیز معمولا از دولت انتظار می‌رفته. فرض می‌شده که دولت قرار است توسعه و رفاه بیاورد. در نتیجه اگر پاسخ منفی بوده‌،‌ پرسش‌گر می‌توانسته نتیجه‌ی بعدی را بگیرد: باید حکومت (شاه) را عوض کنیم تا اهدافِ توسعه تامین شود. در این تجویز، هیچ شکی به تعریفِ بدیهیِ توسعه نمی‌شده و نشده.

غافل از آن‌که سه فرضِ بالا می‌توانسته به‌کلی منتفی باشد:

– دولتِ قادرِ متعال؛ و این‌که فقط دولت قادر به خلقِ توسعه است؛

– ملت و روشنفکرِ منتظر و همیشه شاکی از همان دولت؛

– وجودِ دولتِ معطوف و مایل به توسعه‌ و رفاه (رفاهی که هنوز با بهروزی، شادکامی،‌ و “زیستِ با معنا” کیلومترها فاصله دارد).
 یعنی بر خلاف این فرض، می‌توان دولتی فرض کرد که اولویتِ یکم‌اش اصلا تامینِ رفاهِ مردم و همین توسعه‌ی مصطلح هم نباشد، بلکه فقط به‌دنبال بقا و تحکیم و گسترش حوزه‌ی نفوذ و قدرتِ خود باشد.


نکته‌های مغفولِ کلیدی، در همه‌ی این بحث‌ها آن بوده که در این میان،‌ کسی اصلا نپرسیده که پسا-توسعه چیست؟ چرا الگو‌های فعلیِ توسعه، هرچه که باشند، زایده‌ی اصلِ “یا رشد یا مرگِ” بازارِ آزادند و در نتیجه مجبورند فرهنگ‌ها و دانش‌های زیستِ بومی را محو کنند؟ جایگزین‌ها کدام‌اند؟ آیا اصلا دولتِ خوب و صالح می‌تواند متکفلِ توسعه بشود؟ آیا توسعه امری دولتی است؟ چرا از نظر برخی متفکرینِ جهانیِ اواخرِ قرن ۲۰ و اوایلِ ۲۱، از جمله‌ مورِیْ بوکچین با لیبرتارین میونیسیپالیسم‌اش، دستیابی به هر گونه رفاهِ کمی-‌کیفیِ عمومی (بهروزی و زیستِ بامعنی)، با واسطه‌ی حضورِ محوریِ هر دولتی، تا اطلاعِ ثانوی ممتنع و ناشدنی است؟

در ایران اما، متفکران به‌کلی با این نوع پرسش‌‌ها غریبه بوده‌اند، به جز معدودی از قبیل مجیدِ رهنما، یکی از مطرح‌ترین اندیشه‌ورزانِ جهانیِ پسا-توسعه که برای‌مان ناشناخته‌است: ( این‌جا و این‌جا )
====================

برای جویندگانی که به سه خط یا چهار خط پرسش و پاسخ راضی نمی‌شوند، دو منبعِ زیر می تواند چراغی بیندازد بر روی این پرسش، و سر نخی از پاسخِ احتمالی و مشروطِ این پرسشِ ناقص به دست‌شان بدهد:

اولی:

گزارشِ عینیِ یک شاهد؛

 داریوش آشوری و تجربه اش در سازمان برنامه و بودجه ی زمان شاه.

 او متفکری است اهل فلسفه، زبان شناسی و ترجمه؛ اندیشه ورزِ مطرحی که خود را زیاد درگیر بحث های سیاسی نمی‌کند.

اما این بار، او فقط شهادت می دهد، در عین حالی که باز هم به همان برداشتِ ناقص و عقیم از مفهومِ مبهمی به اسم “توسعه= صنعتی‌شدن در زیرِ سایه‌ی بازار آزادِ جهانی” وفادار است و به آن شک نمی‌کند،‌ بی‌‌آن که بخواهد یا بتواند به نقدهای محکم و جهانی‌ای که به این برداشت وارد شده اشاره‌ای کند.

دومی:

معرفی و گوشه‌ای از کتابی است به اسمِ «برنامه ریزی در ایران، مک‌لئود” (نشر نی)، بر اساس گزارشِ گروهِ مشاوره دانشگاه هاروارد در زمانِ شاه.
به خوانندگان پیشنهاد می‌شود که اصلِ کتاب را بخرند و قصه‌ی دردناک “توسعه‌ی به سبک ایرانی” را مستقیم‌تر بخوانند.

این اسناد، هر دو می خواهند فقط گزارش ماواقع باشند.

وقتی واقعیتِ تکان‌دهنده جلوی روی مان قرار بگیرد، کلام باید کوتاه شود.

 «دزد و بز، هر دو حاضر!»:

ادامه را در این‌جا بخوانید:

ممکن یا ناممکن‌بودنِ توسعه در ایران

نگاهی نو به مفاهیم توسعه (واژه‌نامه‌ی توسعه)، ولفگانگ زاکس، نشر مرکز؛
با نوشته‌ای از مجید رهنما. کتابی که در ایرانِ ما مهجور ماند.
واژه‌نامه‌ی پسا-توسعه، ۲۰۱۸
که منتظرِ خوانندگان فارس زبان خواهد‌ماند.

برای اشتراک در خبرنامه و دریافت مطالب از طریق ایمیل، ایمیل خود را اینجا وارد کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *