
برای اشتراک در همین سایت، کانال گاه فرست و کانال آهستگی، لطفا کلیک کنید.
و باز هم در همین باره:
همکلامی ایوان ایلیچ و مجید رهنما
توسعه در ایران، شدنی یا ناشدنی؟!
امتناع یا عدم امتناع توسعه، پرسشی که سالهاست برای جدیترین اندیشهورزان ایرانیِ معتقد به مهندسیِ اجتماعیِ بزرگ-مقیاس (کلان) مطرح بوده.
مهم ترین پرسشِ اقتصاد و سیاست و اجتماع و تاریخِ ۲۰۰ ساله ی اخیرِ ایران هم همین بوده.
در این پرسشها، الگوی توسعه، الگوی غالبِ اروپایی و ابزار اقتصادیِ آن تولیدِ انبوه و بازار آزاد بوده.
اما این پرسش در ۱۰۰ سالهی اخیر با بیتوجهیها و سهلانگاریهایی بزرگ مطرح شده، فارغ از:
– کهنهشدنِ معنای توسعه، و بروز نقدهای قوی بر اسطورههای بدیهی فرضشدهی”پیشرفت” و “رشدِ بینهایت و قهری” که تا به حال مساوی با صنعتیشدن به سبکِ اروپا یا غربیشدنِ سراپا فرضشده؛
– نقش و حضورِ مذهبِ مصرف؛
– پیامدهای ازخودبیگانگیِ فردی (نیروی کار و افراد)، جمعی ، محلی و ملیِ آن، در کنارِ ناگزیری لگدمال شدنِ ارزشهای اخلاقی در مناسباتِ بازارِ آزادِ توسعهیافتهی صنعتی؛
– بیتوجهی به بحثِ معنا و معنویت در کلِ این نقشهی راه؛
– تولیدِ انبوه و پیامدهای نابودکنندهی بومزیستانه و اشتغالیِ آن؛
– غفلتِ بازار آزاد از معضل همیشگیِ بیعدالتی و گسلِ نابرابری شدیدِ توزیعی در آن؛
– جهانگستریِ ذاتیِ بازارِ آزاد و درهمکوبیدنِ اقتصادها و فرهنگهای خودبنیاد و خودکفای بومی در سراسرِ جهان ؛ و ترویجِ همگونسازیِ (هموژنیزاسیون) زیستی-فرهنگی در کل سیاره برای مصرفِ کالای انبوه، با تحمیقِ کالایی یا سرکوبِ خزنده؛ و
– …

بله! پرسشی فارغ از چندین و چند اما و اگر، و تردیدهای دیگر. پرسشِ «امتناع» و «عدم امتناعِ» توسعه در ایران، به شکلی ناقص، «دُم بریده» و “نازا” در بین اندیشهورزان و مهندسانِ فکری کلان مطرح شده و فقط به بخش سیاسیِ این امکان توجه شده.
چارچوبِ فکریِ اکثریتِ این متفکرین، به شهادت تاریخِ معاصر اولا مهندسی و اجرای کلان مقیاسِ اجتماعی (سیاسی، اقتصادی، فرهنگی)، ثانیا عمده بودن نقش دولت در طراحی و اجرا، ثالثا حاکمبودنِ الگوی صنعتیشدن به مثابه تنها الگوی آرمانی، به جای الگوی بهروزی، شادکامی و زندگیِ با معنا و رابعاّ، تسخیرِ ماشینِ دولت [بههر قیمت] بهعنوانِ ابزار رهیافتهای توسعهشان بوده است.
بگذریم که خودِ مهندسیِ کلانِ اجتماعی “زیر سوال” است (نک: پوپر، جامعه باز، درس این قرن) و اجرایِ کلانِ اجتماعی، آنهم به دستِ دولت، از آن هم “زیرِ سوالتر” (نک: پوپر، درس این قرن) .
در واقع، پرسشی به آن عظمت و هیبتی که در بالا گوشههایی از آن را میبینیم، به این پرسشِ مختصر کاهش پیدا کرده و این چنین ساده، مخدوش و دمبریده و عقیم شده:
“آیا با ساختهای سیاسیِ موجود، وضعِ وطن می توانست (میتواند) بهتر بشود؟”
“آیا با شخصیتهایی مثل رضا شاه یا محمد رضا شاه و ساختارهای خالقِ آنان و همینطور ساختارهای مخلوقِ آنان، چشم امیدی بود که ایران، سوییس یا دانمارک بشود؟”
“آیا توسعه در این سرزمین «شدنی» است، اگر توسعه را به همین معنای دانمارکی شدنِ تمام عیار بگیریم؟ یعنی آیا میشود دولتی (معمولا دولتِ فعالِ ما یشاء و همهکاره) سرِ کار باشد که بتواند این الگو را در ایران تکرار کند؟”
در پرسشی که این گونه مطرح میشده، دولت ”همهتوان” فرض میشده و همهچیز معمولا از دولت انتظار میرفته. فرض میشده که دولت قرار است توسعه و رفاه بیاورد. در نتیجه اگر پاسخ منفی بوده، پرسشگر میتوانسته نتیجهی بعدی را بگیرد: باید حکومت (شاه) را عوض کنیم تا اهدافِ توسعه تامین شود. در این تجویز، هیچ شکی به تعریفِ بدیهیِ توسعه نمیشده و نشده.
غافل از آنکه سه فرضِ بالا میتوانسته بهکلی منتفی باشد:
– “دولتِ قادرِ متعال؛ و اینکه فقط دولت قادر به خلقِ توسعه است”؛
– “ملت و روشنفکرِ منتظر و همیشه شاکی از همان دولت”، و بهدنبالِ آن هدف گرفتنِ دائمیِِ عدالت توزیعیِ صِرف، و غفلت از انواع عدالتهای دیگر در کنارِ آن؛
– “وجودِ دولتِ معطوف و مایل به توسعه و رفاه (رفاهی که هنوز با بهروزی، شادکامی، و “زیستِ با معنا” کیلومترها فاصله دارد)”.
[یعنی بر خلاف این فرض، میتوان دولتهایی را فرض کرد که اولویتِ یکمشان اصلا تامینِ رفاهِ مردم و همین توسعهی مصطلح نباشد، بلکه فقط بهدنبال بقای الیگارشیک و تحکیم و گسترش حوزهی نفوذ و قدرتِ استراتژیکِ ملی/منطقهای/جهانیِ خود باشند.]
[البته به نظر سیمون وِی در “برچیدنِ همهی احزابِ سیاسی“، همهی دولت های برآمده از گروههای هدفمندِ حزبی و شبهحزبی، قبل و بعد از اشغال صندلیها، به هیولایی تبدیل شدهاند که فقط میتوانند به بقا و دوام و رشدِ ابدیِ قدرت خود اولویت بدهند. آرمانی جز این برایشان باقی نمیماند. (پایان نقلِ بهمضمون) و اگر میبینیم کاری جز این هم میکنند، ناشی از تاثیرِ جانبیِ رقبا و رسانهها است -که دائم در پیِ گزک گرفتن هستند- و یا هراس از طغیان افکار عمومی. بنابر این تامینِ رفاه میتواند در بعضی دولتها، تحمیلی باشد و در بیشتر دولتهای غیرِ پاسخگو، کاملا منتفی.]
نکتههای مغفولِ کلیدی، در همهی این بحثها آن بوده که در این میان، کسی اصلا نپرسیده که پسا-توسعه چیست؟ چرا الگوهای فعلیِ توسعه، هرچه که باشند، زایدهی اصلِ “یا رشد یا مرگِ” بازارِ آزادند و در نتیجه مجبورند فرهنگها و دانشهای زیستِ بومی را محو کنند؟ جایگزینها کداماند؟ آیا اصلا دولتِ خوب و صالح میتواند متکفلِ توسعه بشود؟ آیا توسعه امری دولتی است؟ چرا از نظر برخی متفکرینِ جهانیِ اواخرِ قرن ۲۰ و اوایلِ ۲۱، از جمله مورِیْ بوکچین با لیبرتارین میونیسیپالیسماش (و اینجا )، دستیابی به هر گونه رفاهِ کمی-کیفیِ عمومی (بهروزی و زیستِ بامعنی)، با واسطهی حضورِ محوریِ هر دولتی، تا اطلاعِ ثانوی ممتنع و ناشدنی است؟
در ایران اما، متفکران بهکلی با این نوع پرسشها غریبه بودهاند، به جز معدودی از قبیل مجیدِ رهنما، یکی از مطرحترین اندیشهورزانِ جهانیِ پسا-توسعه که برایمان ناشناختهاست: ( اینجا و اینجا )، همانطور که از سایر صاحبنظرانِ نقد توسعهی شمالی-غربی، از نوع ایوان ایلیچ و البته از منتقدین تسخیرِ دستگاهِ قدرت بههدفِ تغییرِ جهان، منتقدینی مثلِ سیمون وی بیخبر ماندهاند.
در حوزهی اقتصاد، سیاست و اندیشه در راه حل های برونرفت از مصائب بشری در سرزمینِ ما، به زبانِ طنز، دو الگوی سرراست داشتهایم:
– قربانْ مقامات؛ و
-برخلافِ مصالح. (بهنقل از پرویز صیاد)
اولی را تکنوکراتها، بوروکراتها، آپاراتچیهای ماشین دولتی و نیز روشنفکران و دانشگاهیان همراه با جریانهای اصلی جهانی -منتها جریانهای غیرچپ یا ضد چپ – پی میگرفتهاند.اما دومی را اکثر روشنفکرانِ بیرون از حیطهی تاییدات و پارادایم دولتی در پیش میگرفتهاند.
این گرایشها، با وجودی که اکثرا منتقدِ تبعیضها و بی عدالتیهای اقتصادی-سیاسی و وجودِ تفاوت های شدید در برخورداریها و نبودِ امکاناتِ متوازن و برابر در سراسر جامعه و منتقدِ راهحلهای جریاناصلیِ هیئتهای میسیونریِ توسعه بوده است -و به همین خاطر هم، مستند یا نامستند برچسب میخورده- اما در هر حال، باز هم خود را به یکی از جریانهای اصلیِ جهانیِ چپ (یا نزدیک به چپ) یا معترضِ کلاسیک وصل میکرده و در عمل، از تکرار یک رشته راهحلهایی دفاع میکرده که نمونههایش باز هم در چارچوبِ دولت-ملتهای پیشرفتهترِ غربیِ خاصی وجود داشته (اعم از اسکاندیناویها، بلوکِ شرق و یا حتی در الگوی غربیِ مائو و کاسترو).
میبینیم که هر دو گروه، در یک چیز با هم مشترکاند و آن، اعتماد و ایمان به جریانهای قویِ حاکم بر جهان در زمینهی اقتصاد و سیاستهایی است که منشاء فعلی آنها در شمالْ-غربْ است. این مناطق، میسیونرهایی داشتند و دارند، چه در این جبهه یا آن جبهه، و کافی است توصیههایشان را قدری بومی کنی.
این دستهبندی دوگانهی سیاه یا سفید، هنوز آنچنان قوی است که بهمحض اشاره به یکی از نقایص بازارِ آزاد یا راهحلّی سوسیالیستی یا دخالت دولت یا برعکسِ آن، گوینده برچسب را فورا میخورَد، آنهم به عوامانهترین شکل ممکنِ آن. برچسب چپ بودن یا راست بودن فورا زده میشود، در حالی که نقد این یا آن عامل در یک نظام راهحلی، هرگز نمی تواند به معنای مخالفت یکسره با هر یک باشد.
میبینیم که همین ایرادْ حکایت از تکرارِ مَنش و خلقیات عادت شدهی ملی در جمع یقهسفیدان و روشنفکرانِ موافق و مخالف آنان دارد، یعنی در فضایی ظاهرا آکادمیک، شاهدِ رفتاری هستی که فقط میتوان با پیشداوریها، تعصبها،غیبتها و صفحه گذاشتنهای خانگی و “دمِ درِ خانهای” و محفلی توصیف شود.
شاید یکی از عوامل دورهای باطل و عقیمماندنِ بحثِ توسعه، همین خلقیات و خصوصیاتِ عادتشدهای باشد که فضای گفتگوییِ ما را پر کردهاست، شاید!
====================
برای جویندگانی که به سه خط یا چهار خط پرسش و پاسخ راضی نمیشوند، دو منبعِ زیر می تواند نوری بیندازد بر روی فقط یکی از وجوه بومیِ و منطقهایِ این پرسش، و سرْنَخی باشد برای پاسخِ احتمالی و مشروطِ این پرسشِ ناقص.
بعضی از وجوه جهانی پرسش در بالا نام برده شدند، در این جا با فرض گرفتنِ درستی و مساعدتِ همهی عوامل و چراییها و چگونگیهای جهانی، به مشکلی بومی و منطقهای اشاره میشود که خواهیم دید:
اولی:گزارشِ عینیِ یک شاهد؛
داریوش آشوری و تجربهی ۱۵سالهاش در سازمان برنامه و بودجه ی زمان شاه.
او متفکری است اهل فلسفه، زبان شناسی و ترجمه؛ اندیشه ورزِ مطرحی که خود را زیاد درگیر بحث های سیاسی نمیکند.
اما این بار، او فقط شهادت می دهد، در عین حالی که به استنادِ همین گزارشِ تازه نوشتهاش (۱۱ آذر ۱۳۹۷)، باز هم به همان برداشتِ ناقص و عقیم از مفهومِ مبهمی به اسم “توسعه= صنعتیشدن در زیرِ سایهی بازار آزادِ جهانی” وفادار است و به آن شک نمیکند، بیآن که بخواهد/ یا بتواند به نقدهای مشهور و محکمی که به این برداشت وارد شده اشارهای کند.
دومی:
معرفی و گوشهای از کتابی است به اسمِ «برنامه ریزی در ایران، مکلئود” (نشر نی)، بر اساس گزارشِ گروهِ مشاوره دانشگاه هاروارد در زمانِ شاه.
به خوانندگان پیشنهاد میشود که اصلِ کتاب را بخرند و قصهی دردناک “توسعهی به سبک ایرانی” را مستقیمتر بخوانند.
این اسناد، هر دو می خواهند فقط گزارش ماواقع باشند.
وقتی واقعیتِ تکاندهنده جلوی روی مان قرار بگیرد، کلام باید کوتاه شود.
«دزد و بز، هر دو حاضر!»:
ادامه را در اینجا بخوانید:
ممکن یا ناممکنبودنِ توسعه در ایران
| توضیحی بسیار لازم: واژهی توسعه، ترجمهی دیوِلاپمِنتِ انگلیسی است. این برابر واژه، ظاهرا اشتباه است و معنای وسیع و عمیق و استعلادهندهی آن را نمیتواند برساند. توسعه در اولین برخورد، به معنای گسترش فیزیکی، کمّی و در بعدهای طول و عرض به نظر میآید و نه رشدِ کیفی یا رشد کیفی و کمیِ همزمان. بهجای توسعه، “شکوفایی” پیشنهاد میشود. شکوفاییْ میتواند گسترش کمی هم معنی بدهد. شکوفایی، در هر مجموعهی دارای انرژی، منابع و “کدهای دستوری برای تغییر” در جهت توانمندی و بالارویِ کیفی یا کیفی-کمی رخ میدهد: در یک اتمِ هیدروژن، در دانه، در گل، در خمیرِ نان، در جنین، در بچهای که بزرگ میشود، در کودکی که آموزش میبیند و در جماعت یا کشوری که به مراحل بالاتری از بهزیستی و بهروزی میرسد. همهی اینها شکوفا میشوند و توانمندیِ بالقوهی خود را بهکمک منابعِ درونی یا درونی و بیرونی، برون میریزند و عملی میکنند. |

با نوشتهای از مجید رهنما. کتابی که در ایرانِ ما مهجور ماند.

که منتظرِ ترجمه و خوانندگان فارس زبان خواهدماند.
پی نوشت روز ۱۹ تیر ۱۳۹۸
دو لینک معرفی کتاب “هنگامی که بینوایی فقر را از صحنه بیرون میراند” یکی از تازه ترین نوشتههای مجید رهنما:
سه کتاب از این دو اندیشهورز مهجور در ایران (ایوان ایلیچ و مجید رهنما) به فارسی ترجمه شده که درفهرست زیر می بینید:
۱- بحران انرژی و نابرابری در جامعه ، ایلیچ ( همراه فصل حمل و نقل): نشر گیسا: ۶۶۱۲۵۷۲۴ میدان انقلاب
۲- هنگامی که بینوایی فقر را از صحنه بیرون میراند، رهنما: موسسه عالی آموزش و پژوهش …، : کتابفروشی کوهسار 66494541 نزدیک دانشگاه
۳- مدرسه زدایی از جامعه، ایلیچ: انتشارات رشد: 66497181 روبروی کتابفروشی ققنوس، بازارچه کتاب تهران
۴- آبروی فقر: چگونه فلاکت جانشین فقر میشود، مجید رهنما، ترجمهی نازی عظیما ( نشر ققنوس، ۶۶۴۱۳۷۲۲- در دست انتشار) – نویسنده ترجمه ی این کتاب را حضورا به عهده ی این مترجم چیره دست گذاشته بوده. شرح ماجرا و باقی قضایا در فصل نامه ی نگاه نو، شماره ۱۲۰
آمده است
۵- انرژی و عدالت، ایوان ایلیچ، محمدعلی موحد (نشر نو، ۸۸۷۴۰۹۹۲)
======================================
پینوشت مرداد ۱۴۰۰:
در روزهای سیاه میهن، روزهای مشاهدهی نتایج عملکردِ خودمان
دوستان!
در این روزهای سیاهِ مادرِ زمین و از سویی سیاهترین روزهای مام میهن، چه کسی توان دارد تا دردِ جاری را بهدرستی بِسُراید؟
اما این درد هنوز هم میتواند راهگشا باشد؛ راهگشا به کورسویی از نورِ رهایی از رنج.
پرسشی که نوشتهی بالا در میافکند پرسشی است حیاتی برای بشرِ ایرانی و بهخصوص برای پیشرواناش.
کجای کارمان اشتباه بوده که به این هاویه درافتادهایم؟
=================
– سالهای ۱۳۳۰ است. بزرگترهای حزب توده راهی تازه پیدا کردهاند برای مبارزه با ریشهی دردها: مبارزان هوادار و اعضای جوان حزب ادرارشان را نگهدارند و بروند پای دیوارِ ضلع جنوب غربیِ سفارتِ انگلیس در خیابانِ استالین- که یک توالتِ عمومی هم در آنجا است – و به جای توالت، آن را پای دیوارِ انگلیسیها خالی کنند.
– دههی چهل است. صمد بهرنگیِ زندهیاد در آبهای ارس شنا میکند و غرق میشود. جلالِ آلاحمد به دروغ میگوید افسری که همراه او بوده، عامل رژیم برای قتلِ او بوده. در واقع آن افسرِ وظیفهی بدبخت یکی از بهترین دوستانِ صمد و از اعضای حلقهی او بوده و به اصرار صمد او را تا ارس همراهی کرده. او این برچسب را تا سالها تحمل میکند، اما بالاخره به فغان میآید و با سند و شاهد اثبات میکند که جلال به همه گفته ما میدانیم کار او نبوده، اما از همین اتفاق برای تیز کردن آتش مبارزه با شاه میخواهیم استفاده ببریم.
– سالهای دههی پنجاه است. بعضی از دانشجویان مبارز دانشگاه تبریز راهی دیگر برای نجات مردم پیدا کردهاند: قرار شده که وقتی به سفر میروند و به رستورانِ بینِ راهی میرسند، با خودشان قلوهسنگ همراه ببرند و بیندازند در سوراخ توالت تا گیر کند و در مردم نارضایتی ایجاد کند، نارضایتیای که ما را قدمی به انقلابِ بسیار دورِمان نزدیکتر میکند.
– همین دانشجویان گروه ضربت تشکیل دادهاند: پسرِ فکلیای را که میبینند با دختری خلوت کرده و مشغول گپ و گفت است، چند نفری از پشت میگیرند، میاندازند توی گونی و با چوب و لگد حسابِ جوانِ “دختربازِ عوضی” را میرسند تا بقیه هم حساب دستشان بیاید که دانشگاه محلِ مبارزه برای انقلاب بسیار دورِمان است نه دختر بازی.
– یکی دو سال قبل از بهمنِ ۵۷ است و مدرسهی عالیِ کامپیوتر در خیابانِ ظفرِ تهران: دانشکده برای دانشجویانْ اتاق موسیقی تجهیز کرده و پیانو و گیتار و سازهای دیگر برایشان خریده. تیم ضربت عملیات را شروع میکند. شبانه قفل را میشکنند. آلاتِ موسیقی را از بین میبرند و به این ترتیب، یک گامِ موثرِ بزرگتر جامعهی فاسد را به جامعهی صالح و انقلابِ بسیار دورشان نزدیکتر میکنند. گزارشِ این عملیاتِ موفق، فردا در اعلامیهای به اطلاع همگان میرسد تا همه بفهمند که دانشگاه جای قرتی بازی و مطربی نیست.
– دههی پنجاه است. مصطفی شعاعیان چریکِ مستقلاندیشِ تنها و همیشه جان بر کف – که یکی از با مرامترین و اخلاقمندترین شخصیتهای چریک بوده که با قرصِ سیانور هم جوانمرگ شد- در نامهای به رهبریتِ چریکهای فدایی مینویسد چرا شما به اعضایتان دستور دادهاید حق ندارید در موقع درگیری با پلیس، به مردمی شلیک کنید که شما را میخواهند کــَـتبَسته به دست پلیس بسپارند. باید بیتردید به موانع ناآگاه شلیک کرد. (نقل به مضمون)
– شاعرِ میهن، شاملوی بزرگ، از شروعِ فروپاشیِ سیستم آنچنان مست میشود که تعبیراتِ کمنظیری را در وصف آن بهکار میبرد و اسمِ این رخداد را انقلابِ بزرگِ میهنی میگذارد. اما فقط چند ماه بعد از بهمن ۵۷، آن را … ملی مینامد.
این بزرگواران، همگی از نخبهترین، و بیشترینشان از فداکارترین جوانان این مردم [در آن زمانِ خود] بودهاند. شعاعیانِ بزرگ -که خود به تنهایی کوهی از معرفتِ موجود در آن روزگار و فردی ذوالفنون بوده- بهجای این که بهخود و بهراه و روشِ خود شک کند که کجای کار اشتباه بوده که ما در عوضِ دفاع از مردم، مجبور میشویم به آنان شلیک کنیم، خود دستور شلیک میدهد و این کار را هم بهشکلی نافرجام و برای اولین و آخرین بار تجربه میکند. بقیهالسیفی هم که در بالاتر دیدیم جای خود داشتند و کم دانشتر و کم تجربهتر از ایشان بودند.
وقتی سرامدانِ مطرح یک جامعه اینطور باشند، احتمالِ وضعیتی بهتر از روزگار فعلی را نمیتوان داشت و نمیتوانیم چندان گلایه ای بکنیم چرا که بعد از چهل و چند سال ما هنوز خود را با این پرسشهای اساسی [از خود] درگیر نکردهایم و هنوز هم سرمان را با شبهمسئلهها گرم نگه داشتهایم.
بحث این یادداشت اصلا بحثی سیاسی نیست، بلکه پاسخی است به گلایههای همهی ما از این اوضاعِ “تلختر از زهر”؛ مایی که ممکن است متعلق به قشر نخبهی این سرزمین هم باشیم.
اینجاست که ادعای تقدمِ تحولِ فرهنگی، پیش از تحولِ سیاسیِ “عاجل، کاملا سطحی و برگشتپذیر”، بهشدت قوت میگیرد.
======================
چهار نکته:
– در متنِ “کانالِ تاملات” در تلگرام، منظور از سعید، سعیدِ سلطانپورِ شاعر است.
– تاکید بر “فداکارترین جوانان این مردم [در آن زمانِ خود]” به این خاطر بوده که بخشی از همان جوانانْ امروزه جزوِ ارتزاقکنندگان از درد و رنج و خونِ مردم شدهاند و در سفرههای غارت و نطعهای ستم شریک!
– تاکید بر انقلابِ بسیار دور، یادآوریِ این نکته است که آگاهتران و فعالانِ آن روزگار اصلا انتظار نداشتند که انقلابی به همین زودیها اتفاق بیفتد. بهمنِ ۵۷ در واقع و بهدهها علت، “فروپاشیِ درونیِ یک سیستمِ پوسیده” بود که خود را تعمیر نکرده بود و حکایتِ “سوارشدن این یا آن دستهی فِرزتر بر روی اسبی بدون سوار” ، چیزی که به غلط ، سهوا و عمدا انقلاب نام گرفت.
– مصطفی شعاعیانِ کمونیست ۸۰ هزارتومن پولِ سازمانیِ سال ۱۳۵۵ در اختیارش بوده، اما غذایش تریدِ آب و نان و قرص ویتامین ث بوده. بعضی شبها اجبارا در خرابهها میخوابیده و بعضی کتابها و مقالات مهماش را در همانجاها دفن میکرده که با رفتنِ جانگدازش الان ناپدید اند. دوست و همرازِ جلالِ آلاحمد بوده. دوست و فرماندهی بهزاد نبوی هم بوده. به “مولا علی” (بهقولِ خودش) عشق میورزیده و کلماتاش را با اشارههای مکرر به کتابِ محبوباش نهجالبلاغه تکمیل میکرده. پانوشتهای کتابِ راهِ حسینِ رضا رضایی را او نوشته تا به خواستِ مجاهدین دُزِ مارکسیستیِ آن را زیادتر کند. بهزاد این تناقض را به او یادآوری میکند.در جواب میگوید: “بهزاد میفهمم چی میگی، ولی بهجونِ مولا، بچههای مجاهد میگن این قدر هنوز کمه، بیشترش کن!”
چریکها (چه مسلمان، چه بیدین) دقیقا متاثر از سنتِ ریاضت و زهدِ ایرانی-اسلامی مشروب را تحریم میکردند، رابطهی جنسی را نفی میکردند (یکی از چریکها دلباختهی همتیمیاش میشود و بههمیندلیل ترور میشود.)، موسیقیِ رادیو هم تحریم بود. این وجوه مشترکِ “با دین و بیدینها” نشانهی تعلق آنان به فرهنگِ عاشورایی و ایرانی-اسلامی هم بوده (نک: سایت عدم خشونت، سه نوشته: احمد شاملو، مهدی آذریزدی، مصطفی شعاعیان!/ باز هم از شاملو ، شعاعیان و آذر یزدی بگوییم/ محمد بهمن بیگی، شورشگران ایلِ قشقایی و مردم)
4 پاسخ
سلام و درود،
با سپاس از مطلب شما،
مطلب داریوش آشوری را هم کامل خواندم. راستش چند وقت پیش زیر سر گذاشته بودم که مطالعه کنم، امّا فراموشم شده بود.
کتاب «برنامه ریزی در ایران» را نیز چند باری خوانده ام. واقعا کتاب مفیدی است.
به نظرم نقدی که به دیدگاه داریوش آشوری وارد کرده اید روا نیست. در این خصوص، پیشنهاد می کنم کتاب «ما و مدرنیت» ایشان را مطالعه بفرمایید.
ارادتمند
سلام و عرض ادب می کنم.
درود بر شما.
آقا وحید گرامی
چه خوشحال کننده است که می شنوم کسی به سراغ مدارکی می رود که فهم متن را تکمیل می کند، کسی که جستجو گر است و از شتابناکیِ دوران ما فاصله دارد.
مخلص، آقای آشوری را کمی قبل از بهمن ۵۷ می شناسد.
اما در باره ی توسعه، سندِ من، فقط همین تعابیری بود که در همین گزارش بهکار برده بودند.
این کلام را اگر درست بشنویم، بهنظرم می آید که همان نتیجهای را باید بگیریم که مخلص گرفته ام، یعنی بدیهی دانستن تساوی بهروزی ملی و ملت های دیگر با صنعتی شدن و …
(تو بخوان ادغام در بازار آزاد جهانی و مذهبِ مصرف و تخریب زیستکره و انسان، همَگی با هم!
اما اگر ایشان نظرات متفاوتی داشته اند، از آن ها بی خبرم.
البته که ایشان صاحب نظری هستند که طبیعی است به این پرسش ها پرداخته باشند و نظراتی قابل تامل ارائه داده باشند.
اما چاره ای نیست جز نقد همان گزارههایی که به تازهگی هم نوشته اند، یعنی به تاریخ ۱۶ بهمن ۱۳۹۷ بسیار نزدیک هستند.
==========
کلا یک نکته را عرض کنم:
متفکرینِ جدی ما، که جناب آقای آشوری یکی از نکته بین های آنان هستند، از یک سری تحولات اندیشه در عرصهی تغییر و تحول جوامع و موتورهای آن، بهکلی کمخبر یا اصلا بیخبرند.
راه های دیگری از سال ها پیشتر، و در این اواخر، راههای بسیارِ دیگری در این میدان مطرح شده اند که ادبیات شکوفایی انسان و جماعات انسانی ما ایرانیان از آنها بی خبر مانده است.
ما تقریبا دور زده ایم و دور.
به عنوان نمونه، این کلمه را در ویکی پدیا اگر خووب دنبال کنید به جاهایی می رسید بسیار تازه:
لیبرتارین میونیسیپالیزم
کامیونالیسم
لیبرتارین کامیونالیسم
و ادامه و ادامه و ادامه ی این ها
کتاب ایشان را در فهرست خواندنی های ام گذاشته ام تا بخوانم. حتما خواندنی است و مثل قبل، از ایشان یاد خواهم گرفت.
سلام و درود،
از اینکه قابل دانسته و به عرائضم به تفصیل پاسخ داده اید بسیار سپاسگزارم. شرمنده ام که پاسخ لطف آمیز شما را خیلی با تأخیر دیدم.
کلامتان آرامش بخش است و خبر از آرامش و روشنایی باطنی شما می دهد. آرامشی که شاید بزرگترین خلاء زندگی های امروزه باشد و باید اعتراف کنم که خودم نیز جز عطشش، از آن بی بهره ام.
از پروردگار مهربان برایتان تندرستی، نشاط، طول عمر با عزّت، توفیق روزافزون و فرجام نیک خواستارم.
ارادتمند و به امید دیدار
سلام و درود می فرستم.
اختیار دارید قربان. چه شرمندگیای!
اگر تاخیری پیش اومده، از من بوده.
و
امیدوارم “خودم” قابلِ این اعتنا و حسن ظن شما و خوانندگان گرامی باشم.
با احترام و تشکر